
سرهنگ نبی اله شامخی از دوستان بسیار نزدیک و صمیمی شهید امیر منطقی چنین میگوید :
بسم رب الشهداء و الصدیقین
ما و مجنون همسفر بودیم در صحرای عشق او به منزلها رسید و ما هنوز آواره ایم
من با امیر دوران مدرسه آشنا شدم و پس از سالها رفاقت در جبهه های دشت عباس جزیره مجنون ازدست دادمش.
امیر نمونه کامل از مومن و جوانمردی و عشق بود . دورانی که با هم بودیم بهترین دوران زندگی من بود که هر وقت یادم میافتد دلشکسته میشوم و احساس تنهایی میکنم .
از امیر عزیز بگویم ، سال 1360با امیر عضو پایگاه بسیج امام زمان عج روستا شدیم و به قول معروف یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد.
اون زمانا بعد از اینکه از مدرسه برمیگشتیم اکثر اوقاتمون را صرف فعالیتهای پایگاه میکردیم و در برگزاری ادعیه های هفتگی توسل و کمیل و نمازهای جماعت یومیه و تبلیغات پایگاه نقش زیادی داشتیم ،ایجاد امنیت در روستا و نگهبانی وگشتهای شبانه بسیج و راه اندازی کتابخانه روستا و پیگیری های توسعه امور فرهنگی بسیج و جبهه و جنگ از دیگر فعالیتهای دوران نوجونی ما با امیر بود.
ولی روح بلند شهید منطقی فقط یک آرزوی بزرگ داشت که او را اغنا میکرد آنهم حضور در جبهه های نور علیه ظلمت بود که همیشه با حسرت منتظرش بود.
بارها خودمون رو این در و اون در زدیم یه جورایی اعزام بشیم ولی سنمان کم بود ثبت نام نمیکردند. سال سوم راهنمایی که تموم شد امیر 15 ساله شده بود . اواخر خرداد 1362 بالاخره با اصرار و تمناو تقاضاهای مکرر امیر توانستیم همراه با اقای حضرتی یکی دیگر از دوستامون سه تایی جهت اعزام به اموزش ثبت نام کنیم .
تاریخ 7/4/1362 بود که مسئول پرسنلی بسیج صالح آباد اقای مرادی با موتور به روستا اومد و گفت سریع اماده بشید باید امروز اعزام بشوید . ما رو بردند بهار و از اونجا هم فرستادن پادگان قهرمان همدان برا دوره اموزش نظامی . بماند که چقدر سخت بود اموزشی ولی عشق سختی را شیرین کرده بود .
روز 27 تیر فرمانده گردان اموزشی شهید سماوات بچه ها را با خبر اعزام به جبهه خوشحال کرد و تکبیر و صلوات بچه ها، فضا را معطر کرد.پس از ان امیر به پادگان ابوذر سرپل ذهاب اعزام شدو امدادگر بهداری شد و بعد از ان هم برای عملیات والفجر 2 عازم پیرانشهر و حاج عمران عراق شد.
جالب این بود که ما برا اولین بار که وارد منطقه عملیاتی شدیم توی استادیوم شهر نقده مستقر کردند گفتند با هلی کوپتر به خط مقدم اعزام میشوید ولی پس از چند ساعت با یک کمپرسی قراضه ما را انتقال دادند.
تاریکی شب رسیدیم منطقه و داشتیم با امیر میان بوته های خشک و خار و خاشاک و سنگ گشت میزدیم یک دفعه جنازه یک سرباز عراقی که به طرز فجیعی باد کرده بود جلوی ما سبز شد و ما واقعا ترسیدیم و شوکه شدیم اخه دفعه اولمون بود جنازه میدیدیم ولی بالای تپه کله قندی که رسیدیم سنگرای عراقی رو پاکسازی کرده بودند و ما میان 200 – 300 تا جنازه عراقی خیلی عادی چند صباحی رو گذروندیم.
ما چند ماهی منطقه بودیم و برگشتیم روستا درسمون رو ادامه بدیم دیدیم نمیتونیم ، نیمه ما تو جبهه ها مونده بود. دوباره 18/8/62 اعزام شدیم. امیر 3 ماهی بود که منطقه بود حتی توی یک یورش عراقی ها تعداد زیادی از بسیجی های بهار همدان اسیر و شهید شدند ولی امیر به طور معجزه آسایی با هدایت و رهبری خودش و تعدای از بچه ها رو نجات داده بود و به عقب برگشته بودند.
شهید منطقی سال 64 و در فصل زمستان در یکی از بزرگترین عملیات های رزمندگان اسلام در منطقه عملیاتی فاو در نزدیکی خلیج فارس و عملیات وافجر 8 شرکت کرد، آنها نزدیک به هفتاد روز با عراقیها درگیر بودند و پس از تصرف فاو سه سال در تصرف ایران بود. امیر پس از عملیات وارد مخابرات لشگر 32 انصارالحسین ع گردید.
شهید امیر سال 1365 به عضویت رسمی سپاه پاسداران درامد و لباس مقدس سپاه را به تن کرد.
او همیشه میگفت این لباس مقدس لباس سربازی امام زمان عج میباشد ، وقتی پوشیدی باید در رفتار و کردار و اخلاق خود بسیار دقت کنی چون الگوی سایرین میشوشد باید مراقبه زیادی داشته باشی و همه را به تقوا سفارش میکرد و میگفت مبادا کاری بکنیم که در شان این لباس نباشد چراکه هرکاری بکنیم به اسم انقلاب و امام تمام میشود.
همه همرزمان شاهد بودند که امیر چقدر روز به روز به خدا نزدیکتر میشود و آمادگی پرواز روح در او بیشتر میشود.
سال 65 امیر در جبهه جزیره مجنون بی سیم چی گردان بود . جزیره مجنون شرایط خیلی سختی دارد، فقط آب است و نیزار ،رزمندگان با ریختن شن و ماسه جاده درست کرده بودند. گرمای وحشتناکی داشت، پشه کوره هاش هم که معروف بود، زندگی تو این منطقه طاقت فرسا و بسیار سخت بود ولی رزمندگان به راحتی با مسائل برخورد میکردند.
یکی از دوستان شهید میگفت :
امیر در آن گرما و شرایط سخت و هوای شرجی در دل شب و تاریکی جزیره ، وضو میگرفت و مشغول عبادت و نیایش و دعا و نماز شب میشد.
در زمستان سال 65 من گردان توپخانه بودم و شهید امیر در مخابرات بود ولی اکثرا همدیگر را می دیدیم . در این ایام رزمندگان اسلام در منطقه شلمچه مشغول عملیات کربلای 5 بودند. که عملیات بسیار سرنوشت سازی بود ما باید به بصره میرسدیم و عراق با تمام تجهیزات شدیدا مقابله میکرد.
در این عملیات تعدای از رفقا و همشهری ها منجمله شهید مطلبعلی بهرامی و حبیب الله یاوری قیصر و علی حسن شعبانی شهید شده بودند.
در جاده شلمچه معروف به جاده شهیدصفوی مستقر بودیم، کنار سنگر ما یک قبضه پدافند بود که اقای رضا بهرامی از بچه های روستا هم جزء رزمندگان ان پدافند بودند. بعدازظهری در کنار تانکر اب وضو میگرفتم آقا رضا اومد کنارم، گفتم از روستا چه خبر ؟ گفت والا چی بگم خبر که خیلی زیاده شهیدا زیاد شدند یاوری و بهرامی و شعبانی که شهید شدند امیر منطقی دوستتون هم شهید شدهاست.
تا شنیدم شوکه شدم ، یک آن تمام بدنم سرد شد، داد زدم کی ؟ از کجا شنیدی ؟ گفت هفته پیش تشییع شده ، منطقه شط علی جزیره مجنون شهید شده . روی زمین نشستم و های های گریه کردم ، انگار نیمه وجودم رو از دست داده بودم ، گریه امانم نمیداد. باورم نمیشد امیر منو تنهام گذاشته و رفته باشد، ما با هم عهد و پیمان بسته بودیم و صیغه براذری خوانده بودیم، بنا بود تا آخر با هم باشیم.
با خودم زیاد کلنجار رفتم و مشغول ذکر خدا شدم کم کم آرام شدم . راضی به رضای خدا شدم . امیر حقش بود شهید بشود، او آسمانی بود و متعلق به دنیای دیگری بود. او مثل گلی بود که به اوج زیبایی رسیده بود، باید چیده میشد.
رفتم تو سنگر نشستم ، گریه امانم نمی داد . حسین توکلی فرمانده گردانمون اومد گفت چرا اینقدر گریه میکنی ؟ گفتم حاجی امیر منطقی هم شهید شده ، امیر را میشناخت خیلی متاثر و ناراحت شد، گفت برادرم جنگ همینه دیگه ، شاید الان یه خمپاره هم بخوره سنگر ما ، ما هم شهید بشیم باید آمادگی داشته باشیم.
در مورد نحوه ی شهادت امیر همسنگرش آقای محمدی جمال برایم گفت: امیر و تعدای از همرزما سوار دو تا قایق داشتند میرفتند که نیروهای عراقی متوجه میشوند و قایق را میگیرند زیر آتیش خمپاره که پس از اصابت چند خمپاره قایق ها با سرعت میخورند بهم و تعدای از بچه ها زخمی و شهید میشوند که امیر هم پس از اصابت ترکش و واژگون شدن قایق به درجه شهادت نایل میشود.
ضمنا امیر عزیز در یکی از عملیاتها از ناحیه پا مجروح شیمیایی شد و با وجود جانبازی مجددا به جبهه های عملیاتی برگشته بود.
آری امیر هم سبکبال به خیل عظیم کاروان شهداء پیوست و در قطعه شهدا روستا در کنار همسنگران شهیدش به خاک سپرده شد. مردم روستا او را دوست داشتند و شیفته اخلاق و رفتار و منش امیر بودند و در مراسمش سنگ تمام گذاشته بودند و به بهترین نحو او را تشییع کرده بودند.
آری خوشا به حال شهدا که رفتند . بدا به حال ما که از غافله جا ماندیم و در این دنیای پرمعصیت دست و پا میزنیم
به امید اینکه خداوند به احترام دوستان شهیدمان ما را هم با آنها مشحور گرداند و همه مان را عاقبت به خیر کند انشاءالله .
ومن اله التوفیق – نبی اله شامخی (محسنی)
هر شهید مثل یک ستاره در تاریخ این ملت می درخشد . (مقام معظم رهبری)
